تبليغاتX
دلم برای خدا می سوزد

سوختن حيات اوست 

مي رود چون زمان مرگش رسد ...

تا تولدي دوباره...

 

 

 

 

سوختم و بي صدا


خاكستر شدم

 
باد مرا با خود خواهد برد

 
بيا دوباره در من بنگر


تا چو افسانه ققنوس


از نو بپاخيزم

 

ققنوس پرنده عجيبيست.ققنوس هرگز جفتي ندارد و در تنهايي سكنا ميگزيند.منقارش مثل يك ني بلند است و نزديك به صد سوراخ روي منقارش قرار دارد.هر سوراخ صداي خاصي از خود ايجاد ميكند و رازي را آشكار ميكند. چون ترتيبي براي صداها قرار نداده ؛ هميشه غير قابل پيش بيني هست كه كدام صدا زودتر ايجاد ميشود.
وقتي ققنوس آواز سر میدهد ؛ همه پرندگان آسمان و همه ماهي هاي دريا تحت تاثير قرار ميگيرند.همه بادهاي وحشي با شنيدن اين موسيقي مدهوش كننده؛ و براي درك بهتر آن سكوت ميكنند.
ققنوس هزار سال زندگي ميكند.او زمان مرگ خود را ميداند و وقتي زمان مرگش فرا رسيد صدها درخت را جمع ميكند و آنها را در يك نقطه آتش ميزند و خودش را به درون اين آتش مياندازد.با هر يك از سوراخهاي منقارش فرياد غم انگيزي از روح خود بر مياورد و به همه اعلام ميكند كه مرده است.سپس همه پرندگان و حيوانات جمع ميشوند تا در زمان مرگ ققنوس حاضر باشند.ققنوس آخرين نفس خود را جمع ميكند و بالهاي خود را به هم ميزند تا شعله افروخته تر شود.به زودي شعله و پرنده به تلي از ذغال تبديل ميشوند و از دل اين ذغال گداخته فقط يك جرقه باقي ميماند كه تبديل به يك نوزاد ققنوس ميشود و از آتش بيرون مي آيد.
ققنوس نمونه بارز انسان جستجو گر و آگاه هست.با اينكه هميشه تنهاست ولي با يك آواز و صدا همه كائنات را دور خود جمع ميكند. وقتي به بلوغ كامل رسيد با مرگش زندگي جديدي آغاز ميكند.چنان به عشق اعتقاد دارد كه با اينكه به خيال همه دارد در آتش ميسوزد و از بين ميرود ولي او عشق را آتش و سوزنده نميپندارد و نميگذارد عشقش از بين برود و از همان عشق هم تولدي دوباره ميابد...

+ تاريخ سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 18:24 نويسنده D & S |

به او بگوئید دوستش دارم..

 

به او که امد تا خاطره شود

 

به او که همچون اشکی از چشمم جاری شد و دیگر هرگز بازنگشت..

 

به او بگوئید دوستش دارم..

 

به او که رهگذری بیش نبود..

 

به او که برای همیشه رفت بگوئید

 

تا همیشه دوستت دارم.

 

گشیدند در کوی دلدادگان

میان دل و کام دیوارها

 


و به ارامي از من  فاصله


گرفتي بي هيچ کلامي.


من خاموش به تو نگاه مي کردم


و در دل با خود مي گفتم :اي کاش اين قامت


نحيف لحظه اي فقط لحظه اي  مي انديشيد که


اسمان بهاري يعني ابر


باران رعد وبرق و طوفان


ناگهاني


و اين جمله ،جمله اي


بود بدتر از هر خواهش


براي ماندن و تمنايي


بود براي با او بودن

 

+ تاريخ یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 19:25 نويسنده D & S |

 

ای عشق چگونه تو را به نیکی یاد کنم ؟!

تار و پودم به باد دادی

آتش زدی اندر من و

خاکسترم به آب دادی

در رهت

دیوانه شدم، کلبه ی ویرانه شدم

چون پیر مغان سوی میخانه شدم

تو فغانم نشنیدی...

باران غم گشتم و

هیچ ندیدی...

تو مرا زخویش راندی

افسانه شدی در یاد ماندی

دل غربت زده ام را

غسل نکرده به خاک دادی ...

 

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 0:0 نويسنده D & S |

به داداره خرد مندی که بی مثل است و بی مانند

به نور این روشنی بخشه دل و جان و جهان

سوگند که می بندیم امشب از دل و جان همه پیمان

که چون مهر فروزان از گریبان افق سر بر کشد تابان

جهان را از بند ظلم برهانیم

ز اژدهای پیر زمین را پاک گردانیم

 

ما آن بلا کشه به جفا صبر کرده ایم

ای بی هنر تو ای ....

به شکیبا چه میکنی؟

همراه شو، همراه شو عزیز تنها نمان به درد ،، کاین درد مشترک هرگز جداجدا درمان نمیشود

ای سروناز گوشه ی صحرا چه میکنی؟

 بی کس و تنها چه میکنی؟

+ تاريخ چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 13:56 نويسنده D & S |

 

این شهر


شهر قصه های مادر بزرگ نیست


که زیبا و آرام باشد


آسمانش را


هرگز آبی ندیده ام


من از اینجا خواهم رفت


و فرقی هم نمی کند
که فانوسی داشته باشم یا نه


کسی که می گریزد


از گم شدن نمی ترسد!


                                                                   رسول یونان

 

 

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد
که در این لحظه چه می کشم ؟ چه حالی دارم؟
چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب خوب خوب

 

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه آتش شدم،
که در برابرم دریا بود و دربا و دریا ...!

 

 

+ تاريخ سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 14:54 نويسنده D & S |

 

یکی از سکوت صدایم کرد و با صدایش سکوتم را شکست .

 این صدای تنهایی بود که غم را برایم هدیه آورده بود .

 او چه میدا نست که غم من تنهایی ست نه غم تنهایی ولی اگر غم هم مرا تنها می گذاشت ،

 در سکوت تنها می ماندم ای سکوت !

 صدایم کن .

 تنها تو از صدای دلم آگاهی و تو ای غم مرا رها کن که غم من از هجر نیست و سکوتم نه از تنهایی که رفیقم فقط تنهایی ست .

غم من آن است

 

+ تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 23:17 نويسنده D & S |

 

 

دوست داشتن ازعشق بهتر است

ومن هرگزخود را

تا سطح بلند ترین قله ی عشق های بلند

پایین نخواهم آورد..........!!!!

+ تاريخ یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 16:7 نويسنده D & S |

 

خیلی ها مثل تو عاشق پلیسنو میخوان      با چندتا مشت از خجالتشون در بیان

 

 

 

اما بچه هایی که خیابونو با چشم دیدن      میفهمن تو یه نمادی برای جنگیدن

با پلیس گشت ارشاد     و هرکسی که تو دنیای بی رنگی بخواد

بذاره فرقی بین سفید و سیاه    زشتی و زیبایی    احمد و عیسی

آسوده بخواب

( بابک تیغه )

 

وقتی نمیتونم یه باره دیگه بخونم      از فریادی که داره میجوشه تو رگ و خونم

میدونم تو بیداری و داری میکنی یاری      به کسایی که دارن میجنگن با دست خالی

 

من اینجام مرد وسط خاور میانه اما      دنبالش نگرد چون دیگه شده ویرانه حتی

اگه بمب و خمپاره بذاره رو نقشه بکنیم پیداش     فایده ای نداره  نگرد دنبال راه چاره

فقط با من بیا وقتتو نمیگیرم زیاد  میخوام ببرمت جایی

که بچه هاش از سربازا میکنن صلح رو گدایی

اونجارو نگاه اون پسرو ببین       که با صورتی خونین افتاده روی زمین

دقت کن به حرکت لبش      داره میگه توپاک بعد هر نفسش

آره تو این خراب شده هرکی میدونه رپ چیه      میره زیر پرچم پلنگای تیره

اونا مثل تو راه میرن میپوشن لباس      مثل تو رپ واسشون هست یه تیر خلاص

 

وقتی نمیتونم یه باره دیگه بخونم      از فریادی که داره میجوشه تو رگ و خونم

میدونم تو بیداری و داری میکنی یاری      به کسایی که دارن میجنگن با دست خالی

 

اونا عاشقتن مرد نه واسه خالکوبی های بدنت      نه واسه اینکه چندبار با تیر زدنت

دوست دارن چون میگی از قانون خیابون      که یاد میده بجنگ یا گرسنه بمون

خیلی ها مثل تو عاشق پلیسنو میخوان      با چندتا مشت از خجالتشون در بیان

به جرم نداشتن کاری      با کسایی که شدن باعث فقر و بیکاری

هروقت مسخرشون میکنن میوفتن به یادت      یا نگاه میکنن به عکست که مونده ساکت

اونا توقع دارن ازت توجه      بکنی بهشون وقتی میکنن تحمل

سختی و مشکلاتی که داری خبر ازشون      اونا منتظرتن نشون بده بهشون

که روزی میای و با اومدنت صلح جهانی      دیده میشه جایی جز دعوای خیابونی

 

وقتی نمیتونم یه باره دیگه بخونم      از فریادی که داره میجوشه تو رگ و خونم

میدونم تو بیداری و داری میکنی یاری      به کسایی که دارن میجنگن با دست خالی

 

شاید خیلی ها اسمشو بذارن غرب زدگی      و بگن دارم مقایست میکنم با حافظ و مولوی

اما بچه هایی که خیابونو با چشم دیدن      میفهمن تو یه نمادی برای جنگیدن

با پلیس گشت ارشاد     و هرکسی که تو دنیای بی رنگی بخواد

بذاره فرقی بین سفید و سیاه    زشتی و زیبایی    احمد و عیسی

بی جهت نیست که گرفتم خودکار به دست      با این قلم میکشمتون تا اخرین نفس

میدونم میدونی تو صورتشون افتاده ترس      توپاک آسوده بخواب ما ادامه میدیم

هدفت نگرانه چیزی نباش ما از طرفت

نمیذاریم رپ بشه فقط مخدر و فساد      تو با شعرات اینو به ما دادی یاد

که زنده باد واسه همیشه عدل و داد      زنده باد کسی که مردمو کنه شاد

 

وقتی نمیتونم یه باره دیگه بخونم      از فریادی که داره میجوشه تو رگ و خونم

میدونم تو بیداری و داری میکنی یاری      به کسایی که دارن میجنگن با دست خالی

 

 این جا دین من توجیه کثافت کاری منه

این جا ایرانه یه گربه ی ۷ هزار ساله
که زندس تا وقتی  که نفت خام داره
این جا چهار فصله ولی تو دل مردمش
فقط برف زمستونو سرمایه داره
این جا آینه ها تو رو به تو نشون نمی دن
ببین گربه منو به کجا کشونده می گم
مردم همه توی رویا هاشون قدم می زنن
تقدیرو واسه همدیگه رقم می زنن
این جا چوبه ی داره تنبیه انحراف
واژه ی تظاهره معنی احترام
این جا آبرو سی دیه تو دست بچه-ته
چیزی که دستتو بگیره دست حسرته
این جا دین من توجیه کثافت کاری منه
تو یه مجرمی و حکم اسارت دادی به تنت
چی دوست داری بشنوی از این بشر؟
خواهر روسری سرت کن که من تحریک نشم
این جا صف اول نماز پست و مقامه


علم و تجربه رو از بین برده روابط
این جا ریش بزار یقه ببند کارت رو قلتکه
خنچرو غلاف کن بشو وارد تو مهلکه
گفتن حقیقت هم جواز نداره
اون قدر مشکل داری که واست حواس نذاره
این جا بچه ی ۱۰ ساله قمه به دسته
مرض غرب زدگیه، حالا زده به نسلت
این جا خاک اژداده منه ایران من
داره هر روز بازم می شه ویرانه تر
چرا عادت داری بالا سرت شلاق باشه؟
وقتی ستاره ای نداری تو شب هات آره
بنویس، با خون مردم بی ستاره
بنویس، از جوونی که زندانو پیشه داره
بنویس، عاقبت ماها در به دریه
ابن جا ایرانه گربه ی قلب زمین
این جا زندگی نمی کنن نفس می کشن
طعم خون برادرو از رو هوس می چشن
این جا مادر بزرگامون قصه نمی گن
آخه بچه ها دیگه ته قصه رسیدن
این جا منتو به تلاش ترجیح می دن
سر صندلی تو مترو هم درگیر می شن
این جا گوش های مردم شعار پرستن
بهم می گن پیدا نمی کنی تو حار تر از من
آخه تفریح سالم جوونا سیگاریه
دخترو زمین زدن از روی بی کاریه
این جا ایرانه و از بالا خشگله همین
توش که می یای یه چیز هایی هست، مشکل نگین
این جا جای بحث های سیاسی فقط توی تاکسیه
مهندس مملکتم پشت دخل واکسیه
این جا نابغه هامون همه بورسیه تو غربن
نخوانم برن، مجبورن راضی بشن قلبن
این جا هر کی به خودش می گیره ژست سرباز
حتی پرنده ها هم ندارن حس پرواز
این جا واسه خودش داره هر کی قبله ای
کسی فکر تو نیست تا وقتی زنده ای
کنار هر راه راست هزارتا بی راه هستش
آینده ای نداری چون ایران بیماره نسلش
تا بخوای بجنبی پشتی ها زیرت می کنن
خیلی راحت سختی ها پیرت می کنن
این چشمای منه بازم می شه از غم خیس
قلم و می ندازم توانی تو دستم نیست
فقط با رفتن راه می شه به جایی رسید
این جا واسه رسیدن راهی جز رفتن نیست
این جا خاک اژداد منه، ایران من
داره هر روز بازم می شه ویرانه تر
چرا عادت داری بالا سرت شلاق باشه؟
وقتی ستاره ای نداری تو شب هات آره
بنویس، با خون مردم بی ستاره
بنویس، از جوونی که زندانو پیشه داره
بنویس، عاقبت ماها در به دریه
ابن جا ایرانه گربه ی قلب زمین

+ تاريخ جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 23:49 نويسنده D & S |

 

 

 

کشیدند در کوی دلدادگان     میان دل و کام دیوار ها

طره ی پریشانش دیدم و به دل گفتم     این همه پریشانی بر سر پریشانی

حاصلی نیست به جز غم ز جهان خواجو را         شادی جان کسی کاو ز جهان آزاد است

 

 

 

تنها، بی همزبان، خسته و یک سکوت بی پایان ...

در آغوش تنهایی، آرام اما از درون نا آرام ...

می خوانم همراه با سکوت ترانه دلتنگی را ...

می دانم که کسی صدای مرا نمی شنود، اما چاره ای نیست

باید سکوت این لحظه ها را با فریادی بی صدا شکست !

همدلی نیست که با دل همنشین شود، همدردی نیست که با قلبم همدرد شود

همنفسی نیست که به عشقش نفس بکشم !

سکوت، سکوتی در اعماق یک قلب بی طاقت ، مثل این دل شکسته که به

امید طلوعی دوباره، امشب را تا سحر بیدار نشسته !

دیگر صدای تیک تیک ساعت نیز بی صداست، زمان همچنان می گذرد اما خیلی کند !

انگار عاشق این لحظه هاست با ما نامهربان است.

دوست دارد لحظهای تنهایی را !

خواستم همزبان دل تنهایم باشد.

انگار که این دل نیز در حسرت روزهای عاشقیست !

و تنها سکوت در فضای دلگیر خانه .

حس می کنم بیشتر از هر زمان بی کسی را !

قطرهای اشک در چشمانم حلقه زد، بغض گلویم شکست،

و این بار چند لحظه ای سکوت با صدای گریه هایم شکست ...

اشک هایم تمام شد دوباره آرام شدم.

اما باز هم سکوت آمد و آن لحظه های تلخ تکرار شد !

می دانم باز هم سکوت خواهد آمد و باز هم مرا در بر خواهد گرفت.

 

 

 

 

تنهاترين تنهايت را تنها با تنهاترين تنهايی كسي

قسمت كن

 

 كه حاصل تنهايی تنهايی شود نه تنهايی تنهايی!

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 19:57 نويسنده D & S |

 

چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت          باقی نمیتوان گفت الا به غمگساران

هم عارفان عاشق دانند حال مسکین     گر عارفی بنالد یا عاشقی بزارد

حدیث عشق جانان گفتنی نیست     وگر گویی کسی همدرد باید

مرغان قفس را المی باشد و شوقی     کان مرغ نداند که گرفتار نباشد

حدیث عشق نداند کسی که در همه عمر    به سر نکوفته باشد در سرایی من

منم همچون پیاده تو سواری     ز رنج پایم آگاهی ندارم

 

او چه نان بود که خویشتن را بیشتر از آن میافت که.

با آرایه ها و پیرایه ها خود را جبران کند.

و زیباتر از آن که با رنگها و طرحها بیاراید و چنان به خود ایمان داشت که در

اندیشه آن

 نبود تا خود را در پارچه های رنگین و رنگارنگ کتمان نماید.

او از هرچه بود و داشت خجل نبود.

او نتنها این چنین وسوسه هایی را نداشت که گویی

در این عالم هیچ وسوسه ای او را پریشان و نا آرام نمی ساخت

 

 

 

به کدامین روزنه خورشید دلم خوش باشد

وقتی بر صفحه تاریک زمان

سرباز سیاه پنداری

آبستن سیاه جامه ی دیگر را

از سر کبر و غرور

بر انحنای واژه شهوت

روی دریای سیاه روزگار می ریزد

و

در این خاموشی منطق

سایه ی کودکان بازیگوش

اسم سنگین مبارز را به دوش می گیرند

همین سرباز پوچ اندیش است

که برای تصرف خوشبختی

زمین را با صفحه شطرنج

اشتباه می گیرد...

                                               جفایی         

                

 

 

+ تاريخ شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 11:45 نويسنده D & S |