خدایا بازم شکرت..........
تو ای ناشناس سیه چشم من به افتادگان هم نگاهی رواست
گنه نیست از پرده بیرون شدن وگر هست گاهی گناهی رواست
زمن گرچه رسوای شهر توام برای خدا اینچنین رو مپوش
بپوشان صدف گون بر و دوش را ولی موج لرزان گیسو مپوش
چرا می گریزی زدیوانه ای که ازدست او یک دل آزرده نیست؟
چرا رو بپوشی ز بی دلبری که چون او کسی آرزو مرده نیست؟
به هر بزم خوانندم از روی مهر عزیزان و من رو نهان می کنم
گریزانم از دست نادوستان کنون خویش را امتحان می کنم
ندارم دگر تاب مکر و فریب همین به که کردم جدایی ز خلق
زبان ملامت ندارم ولی ندیدم به جز بی وفایی زخلق
صفایی کن ای ناشناسی که من تورا برگزیدم به غمخوارگی








طبیبان بر سر بالین من