ای عشق چگونه تو را به نیکی یاد کنم ؟!

تار و پودم به باد دادی

آتش زدی اندر من و

خاکسترم به آب دادی

در رهت

دیوانه شدم، کلبه ی ویرانه شدم

چون پیر مغان سوی میخانه شدم

تو فغانم نشنیدی...

باران غم گشتم و

هیچ ندیدی...

تو مرا زخویش راندی

افسانه شدی در یاد ماندی

دل غربت زده ام را

غسل نکرده به خاک دادی ...

 

 

سوگند که می بندیم امشب از دل و جان همه پیمان

به داداره خرد مندی که بی مثل است و بی مانند

به نور این روشنی بخشه دل و جان و جهان

سوگند که می بندیم امشب از دل و جان همه پیمان

که چون مهر فروزان از گریبان افق سر بر کشد تابان

جهان را از بند ظلم برهانیم

ز اژدهای پیر زمین را پاک گردانیم

 

ما آن بلا کشه به جفا صبر کرده ایم

ای بی هنر تو ای ....

به شکیبا چه میکنی؟

همراه شو، همراه شو عزیز تنها نمان به درد ،، کاین درد مشترک هرگز جداجدا درمان نمیشود

ای سروناز گوشه ی صحرا چه میکنی؟

 بی کس و تنها چه میکنی؟

 

این شهر


شهر قصه های مادر بزرگ نیست


که زیبا و آرام باشد


آسمانش را


هرگز آبی ندیده ام


من از اینجا خواهم رفت


و فرقی هم نمی کند
که فانوسی داشته باشم یا نه


کسی که می گریزد


از گم شدن نمی ترسد!


                                                                   رسول یونان

 

 

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد
که در این لحظه چه می کشم ؟ چه حالی دارم؟
چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب خوب خوب

 

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه آتش شدم،
که در برابرم دریا بود و دربا و دریا ...!

 

 

 

یکی از سکوت صدایم کرد و با صدایش سکوتم را شکست .

 این صدای تنهایی بود که غم را برایم هدیه آورده بود .

 او چه میدا نست که غم من تنهایی ست نه غم تنهایی ولی اگر غم هم مرا تنها می گذاشت ،

 در سکوت تنها می ماندم ای سکوت !

 صدایم کن .

 تنها تو از صدای دلم آگاهی و تو ای غم مرا رها کن که غم من از هجر نیست و سکوتم نه از تنهایی که رفیقم فقط تنهایی ست .

غم من آن است

 

دوست داشتن ازعشق بهتر است

 

 

دوست داشتن ازعشق بهتر است

ومن هرگزخود را

تا سطح بلند ترین قله ی عشق های بلند

پایین نخواهم آورد..........!!!!