به داداره خرد مندی که بی مثل است و بی مانند

به نور این روشنی بخشه دل و جان و جهان

سوگند که می بندیم امشب از دل و جان همه پیمان

که چون مهر فروزان از گریبان افق سر بر کشد تابان

جهان را از بند ظلم برهانیم

ز اژدهای پیر زمین را پاک گردانیم

 

ما آن بلا کشه به جفا صبر کرده ایم

ای بی هنر تو ای ....

به شکیبا چه میکنی؟

همراه شو، همراه شو عزیز تنها نمان به درد ،، کاین درد مشترک هرگز جداجدا درمان نمیشود

ای سروناز گوشه ی صحرا چه میکنی؟

 بی کس و تنها چه میکنی؟