چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت          باقی نمیتوان گفت الا به غمگساران

هم عارفان عاشق دانند حال مسکین     گر عارفی بنالد یا عاشقی بزارد

حدیث عشق جانان گفتنی نیست     وگر گویی کسی همدرد باید

مرغان قفس را المی باشد و شوقی     کان مرغ نداند که گرفتار نباشد

حدیث عشق نداند کسی که در همه عمر    به سر نکوفته باشد در سرایی من

منم همچون پیاده تو سواری     ز رنج پایم آگاهی ندارم

 

او چه نان بود که خویشتن را بیشتر از آن میافت که.

با آرایه ها و پیرایه ها خود را جبران کند.

و زیباتر از آن که با رنگها و طرحها بیاراید و چنان به خود ایمان داشت که در

اندیشه آن

 نبود تا خود را در پارچه های رنگین و رنگارنگ کتمان نماید.

او از هرچه بود و داشت خجل نبود.

او نتنها این چنین وسوسه هایی را نداشت که گویی

در این عالم هیچ وسوسه ای او را پریشان و نا آرام نمی ساخت

 

 

 

به کدامین روزنه خورشید دلم خوش باشد

وقتی بر صفحه تاریک زمان

سرباز سیاه پنداری

آبستن سیاه جامه ی دیگر را

از سر کبر و غرور

بر انحنای واژه شهوت

روی دریای سیاه روزگار می ریزد

و

در این خاموشی منطق

سایه ی کودکان بازیگوش

اسم سنگین مبارز را به دوش می گیرند

همین سرباز پوچ اندیش است

که برای تصرف خوشبختی

زمین را با صفحه شطرنج

اشتباه می گیرد...

                                               جفایی