از کوهستان دوردست ذهن تو،
سنگی برچیده ام.
سنگی خاکستری
و بسیار جسور.

حالا
با همان
تیشه ی قدیمی فرداهای دور،
چنان برجانش خواهم افتاد
که
"نقطه ای کوچک شود،
و بنشیند
بر انتهای ِ
جمله ی اندوهگین

ِ
حادثه ی ما"