از کوهستان دوردست ذهن تو،
سنگی برچیده ام.
سنگی خاکستری
و بسیار جسور.
حالا
با همان
تیشه ی قدیمی فرداهای دور،
چنان برجانش خواهم افتاد
که
"نقطه ای کوچک شود،
و بنشیند
بر انتهای ِ
جمله ی اندوهگین
ِ
حادثه ی ما"

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۸۹ ساعت 0:54 توسط D & S
|
طبیبان بر سر بالین من